|
کاش این دوازده سال بگذره و تو مال من بشی عزیزم
|
||||
|
|
||||
به نام خالق او سلام بر همه خوبان عشق يعنی چه؟!!! .......... بودن يك انسان بر سر مزرعه ي خلوت دل بودن يك گل سرخ ...بوئيدن ان با همان قلب دو رنگ و سپس خاك شدن بهر پروردن گل با همان قرمزي خون جگر در چشمانت چيست كه مرا به سوي خود ميكشد ؟ در گرمي دستانت چيست كه دستهايم انها را مي طلبد ؟ در آينه ي چشمانم بنگر...................... چه مي بيني؟.....آيا ميبيني كه تو را مي طلبد و تو را مي بيند صداي قلبم را ميشنوي كه فرياد ميزند دوستت دارم ؟ .......... گاهي ادم....طوري از كسي مهربوني ميبينه كه ديگه نميتونه ازش دل بكنه....تموم بدي هاي دنيا را به خوبيهاي اون ميبخشه .....تموم زشتي هاي دنيا را به قشنگي هاي اون در ميكنه....از تموم دورنگي هاي ادما به خاطر يك رنگي اون ميگذره ...به خاطر همين ميشه كه اون ادم براش يه دوست نيست بلكه : " يه عشقه " عشق زير باران ايستادن و چتر باز كردن نيست .....عشق ان است كه براي ديكري چتر شوي و او هرگز نفهمد كه چرا خيس نشد ............ اي كاش امتداد لحظه ها تكرار تو باشد..........اي كاش اهميت در نگاه تو باشد نه چيزي كه به ان می نگری ............. اي كاش سكوت هميشه يك معنا داشته باشد و ان رضايت معشوقه ي عاشق باشد ميخواستم براي اولين مطلبي كه مينويسم يه چيز خوب آماده كنم ولي چي كار كنم که من مثل هما جونم دست به قلمم خوب نيست بالاخره بعد از كلي فكر كردن تصميم گرفتم از اون موقع بنويسم كه ديگه بچه نبودم ... از اون موقع بنويسم كه ديگه به طور واقعي فرق خوب و بد دنيا را ميدونستم از اون موقعي كه هر وقت ميديدمش از خوشحالي بال در مياوردم و بعد از 3يا 4 ساعت كه به ناچار ازش جدا مي شدم خيلي زودتر از اونچه که فکرش رو بکنین دلم هواشو ميكرد بیان خونمون تا من بتونم ببينمش از اون موقع كه همه ي تلاشمو ميكردم تا يه جوري مقبول اون و خالم اينا واقع بشم خلاصه از اون موقعي كه بدجوري عاشق هما شده بودم.......اون موقع من حدودا 16 سالم بود.نميدونم چرا ولي با اينكه من و هما ارتباط زيادي با هم نداشتيم (به خاطر اختلاف باباي من و مامانه هما)ولي من بدجوري ديوونش شده بودم و واقعا با تمام وجودم دوستش داشتم. روزها ماهها سالها به سرعت رد ميشدو هما هر ثانيه خوشكلتر از ثانيه ي قبل ميشد نميدونين من چقدر اون موههاي فر ريز هما را دوست داشتم من ديونه ي اون چشم هاي بادامي خوشكلي بودم كه من را خراب خودش كرده بودهما واقعا فوق العاده بود و من همين جا باید اعتراف كنم كه اون يك دختر كاملاً ايرانیه با اینحال من هيچ وقت به خودم اجازه نميدادم برم جلو و بهش بگم هما جونم... عزيزم... عمرم... سرورم... زندگيم...الهي قربونت برم من بدجوري ديوونت شدم. با اينكه اون موقع موقعيت هاي خوبي هم فراهم ميشد ولي نميدونم چرا اين كار را نميكردم وبه خودم اجازه نميدادم پا فراتر از اون رابطه ي دختر خاله پسر خاله اي بذارم . هميشه هر وقت 13 بدر ميرفتيم بيرون خودم عهد ميكردم كه ديگه اين بارموضوع را بهش بگم شادي (دختر اون یکی خاله ام ) بعدازظهرهای 13 بدر می رفتیم کوه یه کوهی بود نزدیک باغی که هر سال توش می ریم اون کوه واسه ما کلی خاطره داره و هر وطور که باشه ما بعد از ظهرای 13 بدر یه سر بهش می زنیم به خصوص که اون درختی که پایینشه و ما روش کلی یادگارینوشتیم من اونجا راحت ميتونستم بهش بگم ولي13بدرها هم پشت سر هم رد ميشد و من داغونتر.تا اينكه حدودا اوايل خرداد ماه بود كه من براي رفع اشكال درس امار هما به خونه خالم اينا رفتم آخه هما امتحان امار داشت .بعد از اينكه درس خوندنمون تموم شد چون هيچكس خونه نبود بالاخره بعد از كلي جنگ دروني با خودم تصميم گرفتم كه موضوع را بهش بگم و بعد از كلي مقدمه چيني و حرف زدن بهش فهموندم كه خيلي دوستش دارم ولي اون روز هم به طور واضح بيان نكردم واي نميدونين تا همون حدش هم چقدر برام سخت بود با اینحال من بازم نتونستم کاری رو که تصمیم داشتم انجامش بدم کامل پیش ببرم. خلاصه گذشت تا اينكه يه روز قرار شد من و هما از خونه ي مامان بزرگم (مامان پری) بریم خونه خالم اينا من هم از فرصت استفاده كردم و از هما دعوت كردم كه يه جايي بريم و يه چيزي بخوريم چون هوا خيلي خيلي گرم بودهما هم بعد از كلي اصرار من بالاخره قبول كرد اينجا بود كه من در تاريخ1/4/1386رسما به هما گفتم كه چقدر دوستش دارم و خودم را راحت كردم و خدا را شكر هما هم جواب مثبت داد واون روز بود که تازه فهمیدم اون هم همچنين حسي نسبت به من داره و عشقمون كاملا دو طرفه است . بچه ها نميدونين از خوشحالي داشتم بال در مياوردم پياده شديم و مجبور شديم كلي راه پياده بر گرديم ....بله اينجوري شد كه من و هما ما شدیم و تا حالا كه بيشتر از 5 ماه از اون روز ميگذره از بهترين دوران عمر من بوده ولي ميدونم در اينده با مشكلات فراواني روبرو هستيم كه مهمترين اونها اختلاف باباي من و مامان هماست كه البته براي من وهما ذره اي ارزش نداره و ما راه خودمون را ادامه ميديم تا به هم برسيم . 
از اون موقع كه هميشه لحظه شماري ميكردم تایا ما بريم خونه ي خالم يا اينكه اونها
من شب قبلش با 
آخه هما و من و دختر خالم
اونقدر خوشحال بودم كه كوچه ي خونه ي خالم اينا را رد كرديم وجلوتر 
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 15:1 توسط محمد
|
